هر سال
مکافاتی ست
پاییز و تکرار و
لاف عاشقی
***چوپان شدی
گفتی:
اینقدر نی می زنم
بهار و تابستان
که عاشق شوندم روزها
گفتم:
بی نی؟
نمی شود زرد شد
منتظر باران ماند
بی نی...!
نی شدم!
***
گمت کردم
سر آن پنج شنبه
که جمع شده بودند مردم
برگ ریزان
روی دست ها
عاشق شدند...(بی نی بی چوپانش)
***
وسط اين همه بي تويي
گيرم نماز بي اذان واجب
گيرم وضو با دل جبيره ممكن
قبله از كجا بياورم
ميان اين قبيله ي
بلا نسبت!
***
دلم هوايي شده
قبله نما كه نيست
بايد بروم
پي يك تكه آينه
كه
تورا بشناسد!