جاری است آدمی...

هر سال

مکافاتی ست

پاییز  و  تکرار  و

لاف عاشقی

***چوپان شدی

گفتی:

اینقدر نی می زنم

بهار و تابستان

که عاشق شوندم روزها

گفتم:

بی نی؟

نمی شود زرد شد

منتظر باران ماند

بی نی...!

نی شدم!

***
گمت کردم

سر آن پنج شنبه

که جمع شده بودند مردم

برگ ریزان

روی دست ها

عاشق شدند...(بی  نی    بی  چوپانش)

***
وسط اين همه بي تويي

گيرم نماز بي اذان واجب

گيرم وضو با دل جبيره ممكن

قبله از كجا بياورم

ميان اين قبيله ي

بلا نسبت!

***
دلم هوايي شده

قبله نما كه نيست

بايد بروم

پي يك تكه آينه

كه

تورا بشناسد!

+ تاريخ ۱۳۸۸/۰۶/۱۷ساعت نويسنده محمود پسندیده |