|
جاری است آدمی... |
|
|
1 خاكستري خاكستري ناگاه صورتي ... پشت روزهاي آفتاب سوخته مرداد لابه لاي اين همه رنگ "دري به وسوسه باز مي شود" ... همه چيز آغاز مي شود خيابان ها ساعت ها و كفش ها كه حالا جا باز كرده اند
2 همه چيز به هم مي آيد! گلهاي سيماني شهرداري هاشور گونه هاي بچه هاي ته شهر آدم هاي از كمر به پايين كارگران مورب خواب معراج درست وسط ترانه مادونا! "وارد مي شوي و نمی دانی که خارج شده اي"
3 روزها هي لاغر مي شوند لاغر تر از گاو هاي يوسف ! و من پشت اولين چراغ آدم ها را نقاشي ميكنم از كمر به بالا نيمه گم شده! نيمه خاكستري
4 حق با تو بود شیرین فرهاد لومپن ... هفت سال فقط کلنگ زد مردک! ناگزیر... منت کشی خسرو!
5 آدم هاي دنباله دار معادله هاي چند وجهي ابرهاي صورتي سيگارهاي نخ نما حال استمراری دود
مرحوم استاد عمران صلاحی : " دری به وسوسه باز می شود وارد می شوی و نمی دانی که خارج شده ای"
+
تاريخ ۱۳۸۸/۰۵/۱۹ساعت نويسنده محمود پسندیده
|
از هر طرف فكر ميكنم زمين را حتي با ريسمان به آسمان پيوندي نيست...
پناه مي برم به گرمی یک آغوش از شر خداوندي كه آفريد و...راند!
آزادي را به بنجاق کپه خاكی و مشتي گندم و آه سودا كرد... سودايي بدون گواه بدون پشيماني!
بیچاره پدرم نمیدانست آدم سایه مرگ است روی زمین ... عمويم مرد!
و مادرم بنده ی خدا! تاوان فريب فرشته را در آمیزش اغوا و تقوا نگهبان بستر و مطبخ شد...
برادرانم زورشان نرسيد به خدا به خود خدا... هر روز زور ميزنند كفر خدا اداي خدا را در آورند (با هوش با عقل با علم سرهم كلاه بگذارند!)
(حالا عقده ي زيان سوداي گندم را دست مي اندازيم به ماه و مشتري! و هر چه مال خدا !)
پاياني نيست خواهركم فايده اي نبود دست انداختيم چنگ زديم به همه چيز به همه كس...همه جا (به هرچه خدا داد) حتي به عشق كه پنهان از خدا كه مال ما *** واعتصموا بحبل الله! گوش به حرف خدا مي آويزم خودم را به ريسمان !
+
تاريخ ۱۳۸۸/۰۵/۱۰ساعت نويسنده محمود پسندیده
|
|
|