جاری است آدمی...

 

دست هايت را گرفتم

بي آنكه افتاده باشي...

دست هايم را گرفتي...

 

و صعود آزاد كرديم

توي سال هفتم  

(هنوززمين بالغ نبود...

و گندم آغاز نشده بود...)

 

آهسته وحي کردیم:

عين...شين...قاف

و سوره نساء از يادمان رفت...

(چقدر كاغذهاي يادداشت مان گريسته بودند

بر مصيبت تقسيم زن خيالي...)

 

 ****

 

فردا...

 كابوسي است

براي مردي

كه روزي

چشمهايش

قبله نما بود

براي  افتاده ترين سياره

 ازچشم خدا..!

 

حالا ديگر

 نه گاليله مي تواند

 نه كليسا...

اتفاق خواهد افتاد...

زمين خواهد رقصيد...

با بلوغي از جاذبه سيب...

 

(كشف مي شوي...

و شب

نفس هايت

 طعم تند  رسيدن را

 تفسير خواهد كرد...)

 

و من...

چشمهايم...

دلم...

سياره ام...

 

  

+ تاريخ ۱۳۸۸/۰۴/۲۲ساعت نويسنده محمود پسندیده |

 

 

دلم گرفته!...

 

(این همه آدم موازی!

 این همه خوبیهای ثبت و ضبط شده

 این همه فرشته های مراقب!)

...

شاید یکی از این روزها

برای دلم سفارش یک قهوه اسپرسو بدهم...

شاید هم این بار

با خودم ببرمش پیش رضا سید نیا

(برایش سنتور بزند! )

یا دیدی بردمش حرم

...آینه ها را ببیند..با آنهمه آدم شکسته ...

 

دلم برای دلم می سوزد...

   

+ تاريخ ۱۳۸۸/۰۴/۱۶ساعت نويسنده محمود پسندیده |

 

 

تیک...تیک...تاک...

عقربه ها میچرخند...رو به روت

شمرده می شوی!

تا چهل...پنجاه...شاید بیشتر

 شمرده می شوی...

خوشحالی که آدم حسابت کرده اند!

 

تا دلت بخواهد سایه هست اینجا

سایه های شمرده شده !

...

رو برو  عقربه ها جوانه میزند

پشت سر

 سایه ها ی خسته

(تکثیر خاکستری!)

 

 

 

   

+ تاريخ ۱۳۸۸/۰۴/۱۴ساعت نويسنده محمود پسندیده |

 

دیروز دیدمت...

دزدانه!

میشی تر از همیشه بود چشمهات...

عزیزم

گرگهای حیز این حوالی...

...

عینک های دودی

 معلوم نیست چه غلطی می کنند !

 

+ تاريخ ۱۳۸۸/۰۴/۱۳ساعت نويسنده محمود پسندیده |