جاری است آدمی...

 

دست هايت را گرفتم

بي آنكه افتاده باشي...

دست هايم را گرفتي...

 

و صعود آزاد كرديم

توي سال هفتم  

(هنوززمين بالغ نبود...

و گندم آغاز نشده بود...)

 

آهسته وحي کردیم:

عين...شين...قاف

و سوره نساء از يادمان رفت...

(چقدر كاغذهاي يادداشت مان گريسته بودند

بر مصيبت تقسيم زن خيالي...)

 

 ****

 

فردا...

 كابوسي است

براي مردي

كه روزي

چشمهايش

قبله نما بود

براي  افتاده ترين سياره

 ازچشم خدا..!

 

حالا ديگر

 نه گاليله مي تواند

 نه كليسا...

اتفاق خواهد افتاد...

زمين خواهد رقصيد...

با بلوغي از جاذبه سيب...

 

(كشف مي شوي...

و شب

نفس هايت

 طعم تند  رسيدن را

 تفسير خواهد كرد...)

 

و من...

چشمهايم...

دلم...

سياره ام...

 

  

+ تاريخ ۱۳۸۸/۰۴/۲۲ساعت نويسنده محمود پسندیده |