جاری است آدمی...

پرده ها را بِکِـــــــــــــــــــــــش
آخری را

که نوری نیاید
نوری نَروَد
نوری
نباشد

چراغ را بکُش!

جایی
که هر کورسویی
چراغ افروخته ای است
نگاهبان ستمی شاید!

پرده را
پرده اخر را


ازین آتش
زنهار!
نه سیاوشی
نه سیمرغی !


بگذار
همه جا تاریک شود

شاید
خدایی نو زاید
از تیرگی

چراغ را
پرده را

+ تاريخ ۱۳۹۱/۱۰/۲۵ساعت نويسنده محمود پسندیده |

و
من
که نه
پیامبری
به صدفسون و فریب
به آسمانم بُرد

نه
دامنی
به جاذبه ی بوسه و لبخند
مرا به گرمی آغوش خود
زمینی کرد


برای اتفاق
-اتفاقی که نیافتاد

و روز واپسن
که قرار بود...
ونیامد!

زیر پست ترین بام این
شهر مردابی

می اندیشم

به پایانی
که نبود!
جز
برای
بزرگترین رویای من

و
روزهای بی تو
باز
از فردا
آخرالزّمان اند

در تقویم

آخرالزّمین!

+ تاريخ ۱۳۹۱/۱۰/۰۳ساعت نويسنده محمود پسندیده |