جاری است آدمی...

و
من
که نه
پیامبری
به صدفسون و فریب
به آسمانم بُرد

نه
دامنی
به جاذبه ی بوسه و لبخند
مرا به گرمی آغوش خود
زمینی کرد


برای اتفاق
-اتفاقی که نیافتاد

و روز واپسن
که قرار بود...
ونیامد!

زیر پست ترین بام این
شهر مردابی

می اندیشم

به پایانی
که نبود!
جز
برای
بزرگترین رویای من

و
روزهای بی تو
باز
از فردا
آخرالزّمان اند

در تقویم

آخرالزّمین!

+ تاريخ ۱۳۹۱/۱۰/۰۳ساعت نويسنده محمود پسندیده |