و
من
که نه
پیامبری
به صدفسون و فریب
به آسمانم بُرد
نه
دامنی
به جاذبه ی بوسه و لبخند
مرا به گرمی آغوش خود
زمینی کرد
برای اتفاق
-اتفاقی که نیافتاد
و روز واپسن
که قرار بود...
ونیامد!
زیر پست ترین بام این
شهر مردابی
می اندیشم
به پایانی
که نبود!
جز
برای
بزرگترین رویای من
و
روزهای بی تو
باز
از فردا
آخرالزّمان اند
در تقویم
آخرالزّمین!